باتو
جرقه هاي عاشق شدن
در آتشكده متروك قلبم
شعله كشيد
ترانه هاي عاشقانه ام
با تو
به حقيقت رسيد
انجماد رگهاي يخ زده ام
در شراره آغوش سوزانت
ذوب شد
و باتو و
وجود متبرك توست
كه مي خواهم بمانم
تا
هميشه و هميشه
در كلبه عشق
ميزبان نفس هاي عاشقانه ات
خواهم ماند
دوستت دارم
گاهي سخته قبول آنکه عاشق شدي
خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست
اگر باز هم …. اگر باز هم او ….
قلبم خسته است خسته
تازه التيام يافته
روزي ميرسد که ديگر وصله اي به آن نتوان کرد
آن وقت چه کنم خدايا
حرفهايت هنوزم دلم را مي لرزاند
اکنون ديگر مي توانم بگويم که قلبم نزد توست
آن دورها …
اما چه نزديک
من ديگر چه دارم که بمانم؟!
همه چي در دست توست….
پائيز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون اشک دل است
اشک را دوست دارم چون گواه دل است
دل را دوست دارم چون محبت را به من آموخت
محبت را دوست دارم چون تو رو دوست دارم
و تو را دوست دارم بي آنکه بدانم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و حالا تو به من بگو....
که منجر به کشته شدن 11 تن از هموطنان
بيگناهمان شد را به خانواده داغدار قربانيان
اين حادثه تسليت مي گويم.
وقتي اين خبر دردناک را شنيدم،
کاملا خشکم زد و بشدت بغض کرده بودم،
همين دو ماه پيش بود که در منطقه مرزي تاسوکي
(در استان سيستان و بلوچستان) 22 تن از هوطنانمان
به دست تروريستهاي کوردل وهابي
به شکل فجيحي کشته شدند،
و حالا يک فاجعه ديگر شبيه حادثه قبلي رخ داد،
و اينبار در عمق خاک کشورمان!
آيا فردا هم دوستم خواهي داشت؟
امشب کاملا به من تعلق داري
قلبت را اينچنين مهربانانه نثارم مي کني
امشب نور عشق در چشمان تو هويداست
اما آيا فردا هم دوستم خواهي داشت؟
آيا اين گنجينه اي پاياست؟
يا که لذتي گذرا؟
آيا مي توانم جادوي نگاهت را باور داشته باشم؟
آيا فردا هم دوستم خواهي داشت؟
امشب با زبان بي زباني
گفتي که من تنها کس تو هستم
اما آيا قلب من شکسته خواهد شد
هنگامي که شب به روز مي رسد؟
مي خواهم بدانم که آيا مي توان به عشقت اطمينان داشت؟
پس حالا به من بگو و ديگر هرگز نخواهم پرسيد
آيا فردا هم دوستم خواهي داشت؟
مرهم زخمهاي من کنج لبان توست
بوسه نميخواهم با من سخن بگو
تو گاهي در خيال من
به شکل موج دريايي
کويري،کوه و صحرايي
گلي خوشرنگ و زيبايي
کنار چشمه ها گاهي
تو را در آب ميبينم
اگر در خواب هم باشم
تو را در خواب ميبينم
تو پنهان مي شوي گاهي
ميان چشم آهوها
تورا احساس بايد کرد
ميان رنگ ها بو ها
بگو آخر کجا هستي ؟
همين نزديک يا دوري ؟
دل غمگين من ديگر
ندارد طاقت دوري
در غروب آرزوهايت خواهم مرد
کاش پرنده اي بودم درکرانه آسمان
کاش قطره بودم به درياي بي کران
کاش تواني داشتم تا درچشمانت زاده مي شدم
روي گونه هايت مي غلتيدم
روي لبهايت مي فرودم و روي قلبم مي نوشتم
<<دوستت دارم >>
اي کاش خداوند 3 چيز را نمي آفريد
عشق غرور دروغ
آنگاه انسان مجبور نبود
به خاطر عشق از روي غرور دروغ بگويد
زير بارون گريه کردم تا تو اشکمو نبيني
نگاه اولت بر من اثر کرد
نگاه دومت ديوانه ام کرد
نگاه سومت عاشق ترم کرد
نگاه آخرت خاکسترم کرد